عشق ماعشق ما، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره
قاصدک من قاصدک من ، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه سن داره

قاصدک جون

حرف اول

قاصدکم 

 

مینویسم برای تو که عزیزمی

زندگی در جریان است !

عشق مادر دیروز بیست و یک ماهه شد . بیست و یک ماهست که زندگی شیرین تر شده . شیطون شده , حرف میزنه و کلمات قشنگ میگه . عاشق ببییی (babyii) هست و من رو مّامّا صدا میکنه . عروسک من الان کنارم خوابیده و به زودی باید وارد مرحله جدیدی از زندگیش یعنی جدایی با به به بشه . یک تصمیم که از نظر احساسی برای من شدیدا دردناکه ولی جزیی از زندگیه . نوشته هام کمتر و کمتر شده , کتاب های نخونده ام بیشتر و بیشتر . میدونم یک روز از اینکه تمام و کمال ثبت نکردم این روز ها را عمیقا پشیمون میشم , اما باز هم دست و دلم به انجامش نمیره . یک جور الکی دویدن و نرسیدن تمام وجودم رو فرا گرفته .     ...
27 بهمن 1396

مادر که شدی ...

روزهای پر استرس بارداری گذشت و جاشون رو به روزگار پراسترس تر مادری داد . عشق من متولد شد ! حس عاشقی توصیفی نیست , فقط باید حس کرد . خدا همه ی منتظران رو حاجت روا بکنه , واقعا حس بی نظریست . دلم میخواد تمام و کمال دقایق رو ثبت کنم اما این روز ها عجیب سرم شلوغ شده .
15 تير 1395

نفس های آخر یک نفس بودن

پسملی من داره وارد ماه نهمش میشه . اتاقش چیده شده , اسمش انتخاب شده و سونوگرافی وزنش رو رفته و مشخص شده خیلی درشته . این روزها پر از استرس تمام شدن این دورانم . در عین انتظار برای روز دیدار , دلم نمیخواد ازم جدا بشه و وارد فاز جدید زندگی بشیم . احساس میکنم از دونفره هام با پسرم نهایت استفاده رو نکردم . دلم میخواد برگردم به اوایلش , براش قران بخونم , موسیقی موتزارت بذارم و با هم رمان بخونیم . از طرفی دلم برای گل گلی های وجود خودم بد جور تنگ شده , دلم لاک زدن میخواد و رنگ مو و یه برچسب پر از استیکرهای قلب قلبی و یه دفترچه . دلم قدم زدن و خرید بی استرس تو کتاب فروشی های آمادگاه رو میخواد .  این کسلی و بی حوصلگی رو دوست ندارم که...
29 فروردين 1395

نبض تپنده ی من

عشق مامان این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای تکون میخوره و من رو غرق در عشقش میکنه . امروز داشتم به داداش میگفتم منتظرم به دنیا بیاد و لباس و زرافه ای سورمه ای رو تنش کنم و با کریرش ببرمش بیرون . احساس میکنم از دنیای مادرانه فقط خاله بازی های کودکانه اش رو یاد گرفتم . با خودم تکرار میکنم پسرم که بیاد روزگار من عوض میشه , زندگی سخت تر میشه , دو نفره هامون تمام میشه , ولی بعد یاد یه پسر بچه ی خوردنی می افتم , حس میکنم بیشتر از همیشه عاشقش میشم . هنوز مادرانه هام گل نکرده , هنوز منتظر اون حس نابم . و پسملی ما هنوز هم اسم نداره .
22 اسفند 1394

در گذر روز ها

روز ها از پی هم میگذرند و جوجه ی من سه ماهه داره میشه. فردا نوبت اول سونوی غربالشه. کلی اتفاق افتاده, سونوی قلب و اون حس فوق العادش... مسافرت مشهدمون و روز های خوبی که داشتیم... خریدای ریز ریزمون برای نی نی... انتخاب کلی اسم... خواب های قشنگ...   تا حالا چند تا هم سن و سال هم جوجه ی من پیدا کرده, نزدیک ترینشون هم بچه ی عموشه, بعد بچه ی دوست بابا و بچه ی یکی از فامیلای مامانبزرگ, دیشب هم که فهمیدیم ستایش قراره ابجی یا داداش داشته باشه. حالا یکی یکی دارن پیدا میشن.
25 آبان 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به قاصدک جون می باشد